از خود صبح محیای خروشیدن بود
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید100+
از خود صبح محیای خروشیدن بود عَلَمش بر سر دوش و زرهاش بر تن بود یکبهیک بال گشودند همهی یارانو چشم سقای حرم ابر پُر از بارانو جان به لب داشت علمدار، تمنا میکرد عاقبت عشق دری هم سوی او وا میکرد ناگهان خیمه به خیمه همهجا غوغا شد گره از کار علمدار حرم هم وا شد اذن دادهست امامش که رَوَد ماه حرم تا شود مرهم اشک و عطش و آه حرم گفت جانم به فدایت که چنین بیتابی بهر لبهای ترکخورده بیاور آبی برو ای ماه، برو، دست خدا همراهت ای یَدُالله برو، دست خدا همراهت میروی از حرم و مشک و عَلَم در دستت مشک نه، نبض دل اهل حرم در دستت میروی و همهی دشت هُوَالحقگویان دیدنیتر شده شمشیر دودَم در دستت چشم امّید تو و دیدهی بیتاب حرم بار عشق است گره خورده بههم در دستت مشک سیراب که دیده لب عطشان تو را به جوانمردیِ تو خورده قسم در دستت تشنهلب جان به لب آب فرات آوردی دست در دست وفا آب حیات آوردی چه شد که دل علقمه ناگاه گرفت؟ چه کسی بر تو علمدار حرم راه گرفت؟ نابرابرتر از این جنگ ندیدهست کسی فرصت رزم تو از دشمن بدخواه گرفت دست تو زودتر آهنگ رهایی سر داد دست تو بال شد و سِیر اِلَیالله گرفت تیر آنقدر شتابان به دل مشک نشست از لب تشنهی تو فرصت یک آه گرفت آه از فرق تو و سجدهی خونین عمو آسمان ناله برآورد رُخِ ماه گرفت کیست از علقمه تا سمت حرم میآید؟ کیست از سمت حرم با قد خم میآید؟ خم شده سورهی دستان تو را میبوسد مصحف غیرت و ایمان تو را میبوسد آمده سر بدهد روضهی آبآور را روضهی غربت فرماندهی بیلشکر را چه کند بیتو لب خشک علیاصغر را؟ به که باید بسپارد گل نیلوفر را؟ موسم بیکسیِ آلِرسول است دگر روضهخوان دختر زهرای بتول است دگر * * * * اون روزا که قلب زهرا خون میشد بدن مجتبیٰ تیربارون میشد قاسمش تُو چشم من نگاه میکرد برا انتقام منو صدا میکرد میخواستم همونجاها غوغا کنم بکِشم شمشیر و خون بهپا کنم اومدی منو در آغوش کشیدی صورت منو داداش میبوسیدی