از خـدا هـر وقـت كه اِذنِ مُحَرَّم خـواستم
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن2
بازدید1.4K
از خـدا هـر وقـت كه اِذنِ مُحَرَّم خـواستم قبل تـر از آن ظهـورت را دمـادم خواستم هر زمان هـم رُخصتِ سینه زدن می خواستم پشت بندش دیده ای از اشك زمزم خواستم خواستـم در این عـزاداری بساطی جور را تا كه خرج تو شـوم رزقی فـراهم خواستم صبح گریه می كنی تا شب و شب تا صبح آه گریه كـردن را شبـیهِ تو دمـادم خواستم دیده ای خنـدان نخواهـد دید لبهای مرا شاد بـودن را هم از شكرانه ی غم خواستم تـا عـزاداران جـدَّت را بگریـانم، ز تو روضه و شعر و گریز و نوحه و دم خواستم چون شهیدان در ركاب تو شهادت را ولی رویِ دامـانِ تو در خطِّ مُقَدَّم خـواستم تو عزاداری و در ایـن روزها غرقِ غمی از سرِ شرمنـدگی بوده اگر كم خواستم تا كه امضایِ تو زینت بخشِ طومارم شود غیر اشك و گریه از تو كربلا هم خواستم *شعرروضه****** ز راه خسته ای از التهاب می لرزید تمامِ عاطفه زیـرِ نقـاب می لرزید ستاره رنگ پریده سراغِ ماه گرفت ز ترس و دلهره ی بی حساب می لرزید گلابِ اشك رویِ گونه هایِ معصومی كه پوست پوست شد از آفتاب می لرزید گرفته بود زمین پایِ ذوالجناح انگار ز شرمِ هِی شدن و اجتناب می لرزید هر آنچه بیشتر از نامِ این زمین می گفت چه بیشتر دلی از هر جواب می لرزید كشید چادرِ عصمت عقیله بر صورت ز گریه شانه ی او در حجاب می لرزید به خیر گذشت، ز محمل پیاده اش كردند عجیب پاش ولی بر ركاب می لرزید نشست سایه و گهواره را تكان می داد ز برقِ تیرِ سه شعبه رباب(س) می لرزید ز رسمِ تازه ی مهمان نوازیِ كوفه هنوز شكرِ خدا مشكِ آب می لرزید وزید گرد و غباری كه بویِ هجران داشت نگاهِ ابریِ زینب(س) هوای باران داشت *روضه 2** گفت حسین(ع)جان چقدر لشكرِ مستِ غرور می آید؟ برایِ بستنِ راهِ عبور می آید! كتابِ خاطره های دلِ صبورم را شرارِ تیغ برایِ مرور می آید پی گرفتنت از زندگیِ شیرینم سپاهِ حرمله با چشمِ شور می آید تلافیِ دمِ گرمِ دعای بارانت كمان و تیر به حدِّ وفور می آید دلم برای گلویِ تو غرقِ آشوب است ز بسكه نیزه ی پهن و قطور می آید به چنگِ مسلخِ این دشت چند خورجین سنگ به قصدِ كشتنِ آیاتِ نور می آید گُل و خوش آمدِشان پیشكش، چرا دیگر؟ برایِ بردنِ معجر به زور می آید رقیه ی(س) تو دلش آب می شود از ترس صدایِ شیهه و سُمِّ سُتور می آید صدایِ مادرِ پهلو شكسته از حالا ز سمتِ كوفه ز كُنجِ تنور می آید