از حجر برادر شد بانوی عرب دلخون
حاج حسین سازورپسندیدن8
بازدید1.5K
از حجر برادر شد بانوی عرب دلخون با دیدهی بارانی با سوز دل محجوب آوارهی جانان شد حیران بیابان شد شد در ره لیلایش لیلای حرم محجوب من بین در و دیوار نه زیر غلاف تیغ در راه یاری مولایش شد کشتهی مضمون این دختر زهرا را با ذهر ستم کشتند معصومه شده معصوم از ذهر دوست مرموز ترین مرگ است بیماری این بانو چون رحلت پیغمبر سری که شد کنون دنبال امام خویش در راه خراسان بود جویای ره قم شد تا شیعه شود افزون قسمت نشد آخر رخسار رضا بیند چون رفت به بالینش جان شد ز تنش بیرون یک سال دوا ماند زینب پس از عاشورا معصومه پس از یک ماه در راه رضا مدفون با اینکه خسارت دید کی شام اسارت دید کی طعن و جسارت دید از حرملهی ملعون با قطره برابرها بر نیزه نشد سرها کی معجر خواهرها با پنجه شده مقرون نه کودک عطشان دید نه پیکر عریان دیدی نه دید سر نیزه یک پیرهن گلگون نه صحبت هیزی را نه طعن کنیزی را بشنید ز بیگانه در پست ترین کانون هرکسی جسم عزیزش روز بردار ولی ما که جسم مادر خود را به شب برداشتیم صدای سکوت شب را صدای گریهای شکست اینجا دنبال تابوت مادر دوید اصلا انگار دویدن ارث خانوادگیست سرنیزهای که قلب مرا بارها شکست از دختران تو چقدر دست و پا شکست دروازه غلغله است به دادم برس حسین بین سر و صدا کمرم بی صدا شکست ما را شناختند ولی خیره میشدند قلبم ز چشم طایفهای آشنا گذشت من محو پیچ و تا ب سرت روی نی شدم سنگی به من رسید و سرم بی هوا شکست پیر زنی تمام تنم را سیاه کرد آن قدر با عصا به تنم زد عصا شکست یک عده دور محمل ما رقص میکنند بغض گلوی قافله را خندهها شکست هر کس رسید چنگ سوی معجرم کشید با ناسزا وقار بی حیا درید