نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

از بس به یاد غربت مولا گریستم دانم که سیل اشک کند سربه نیستم بعد از غروب مهر نبوت خدای را هر روز صبر کردم و هر شب گریستم وقتی شنیدم از پدرم مژدهی وصال تنها به انتظار همین لحظه زیستم همسایگان ز گریه مرا منع میکنند من جز زلال عاطفه دلخوش به چیستم نیلوفرم نشسته بخوانم نماز را مانند سرو اگر نتوانم بایستم این روزها کسی که عیادت کند مرا افتد در اشتباه و نداند که کیستم گرد ملال تا ننشیند به دامنش تقدیم خاک پای علی هست و نیستم تا نشود به موج غم یکسر موی از تو کم گام به گام و دم به دم محسن و من فدای تو دستم اگر شکسته شد در ره یاریات چه غم باش که دارم آرزو، سر شکنم به پای تو
هنوز نظری ثبت نشده