اشک در دیدگان من تنهاست
میثم مطیعیپسندیدن10
بازدید800+
اشک در دیدگان من تنهاست ناله زندانی و سخن تنهاست (آسمان مدینه اشک بریز ماه زهرا، در انجمن تنهاست ماهیان هم به بحر، میگریند بر غریبی که در وطن تنهاست)۲ با توام ای مدینه، پاسخ گوی با که گویم، امام من تنهاست در و دیوار شهر میگویند امّت مصطفی، حسن تنهاست وارث غربت پدر، حسن است از برادر غریبتر، حسن است ای سراپا حسن، امام حسن ماه هر انجمن، امام حسن گریه بر قلب پارهپارۀ توست حاصل عمر من، امام حسن بعد جدّت، به پیکر تو شدند تیرها، بوسهزن، امام حسن (بدنت، بس که تیرباران شد شد یکی با کفن، امام حسن)۲ هر کجا خلق، عبد دنیایند هادیان طریق، تنهایند یا حسن، صبر چون پدر کردی حفظ دین پیامبر کردی مشتِ نابستهی معاویه را در برِ خلق، بازتر کردی پیشتر از قیام کرب و بلا تو به پا، نهضتی دگر کردی به محرّم حیات بخشیدی تا به ماه صفر، سفر کردی صبر تو از قیام، سختتر است شاهدم، پاره پارهی جگر است غیر پروردگار دادگرت کس نداند چه آمده به سرت بسکه زخم زبان زدند تو را زهرناخورده، بود خون جگرت سالها از جفای دشمن و دوست خون روان بود، از دو چشمِ ترت (آن ستمگر، که مادرت را زد باز دشنام داد، بر پدرت)۲ از شب دفن مادرت زهرا همه دیدند، ریخت بال و پرت امشب از سوز سینه میگریم در هوای مدینه میگریم یاران به سوی یار، همه بار بستهاند بیچاره من که ره به من زار بستهاند پدرِ اقتدار پرورِ تو همسری داشت، مثل مادر تو یک جهان عاطفه، رباب که بود یار و هم سنگر برادر تو این تویی، ای غریب خانهی خویش که تو را زهر داد، همسر تو طفل بودی، که مادرت زهرا گشت نقش زمین، برابر تو جگرت پاره شد دمی که شکست گوشواره، به گوش مادر تو این تو بودی، که سالها بنشست جَعده چون جغدِ شوم، بر در تو جگر شیعیان از این غم سوخت که تو را بر یزید پست فروخت خون دلهای عمر پرمحنت دم آخر، چکید از دهنت پیکرت، مثل شمع سوختهای آب شد، در درون پیرهنت جگر اهل بیت، میسوزد تا قیامت، به یاد سوختنت به هر جا مادری از شوق، دست طفل خود گیرد در این کوچه گرفته طفل، دست مادر خود را این کودکت، چه دیده که هی زار میزند هی دست مشت کرده، به دیوار میزند گه جفا در جواب مهر و وفا گاه دشنام پاسخ سخنت تیرها بر تو گریه میکردند اشکشان بود جاری از کفنت همه در حیرتم، چگونه کشید تیرها را برادر از بدنت داغ بر داغ اهل بیت فزود کاش عبّاس در بقیع نبود دخت زهرا، مه صفر دیده داغ مرگِ پیامبر دیده در کنار دو طشت، خونِ دلش از دو چشمش روانه گردیده در یکی دیده رأس پاک حسین در یکی پارهی جگر دیده چوبهی خیزران، به دست یزید لب و دندان و طشت زر دیده رنج از رنج، بیشتر برده داغ از داغ، سختتر دیده او که در قتلگه، ز پا ننشست داد اینجا زمام صبر، از دست