از این خرابه سر درآوردم
حسین سیب سرخیپسندیدن28
بازدید2.1K
از این خرابه سر درآوردم تا سرزده اومدی من پَر درآوردم هیچی نمونده جز غصّه امّا هر چی دلت بخواد ناله دارم روی صورتم باغ بنفشهست ببین رو دست و پام لاله دارم ببین کوه دردم من از کربلا تا خرابه فقط گریه کردم تو بازار که گشتم میخوام لااقل امشبو دور این سر بگردم بابا، بابا... بعد تو آتیش کشید موهامو یکی ازم به زور گرفت النگوهامو شدم با این کبودیها خیلی شبیه مادرت راستی راستی تو روی نیزه، من تو خرابه دیدی چی شد، همینو میخواستی؟ من از درد کلافه نمیذارم حتّی یواش عمّه مومو ببافه قبول داری بابا نباید میبردن ما رو بزم دارُالخلافه **** میشد که دوا کرد جراحات تنش را سرنیزه اگر بوسه نمیزد دهنش را مشغول دعا بود در آن لحظه ولی شمر نگذاشت به پایان برساند سخنش را بهتر که در آن همهمه و نیزه و شمشیر پیدا نکند زینب کبری بدنش را عریان شد اگر از کرمش بود که میخواست خیرات کند آخرِ سر پیروهنش را گر میشود ای خاک سه روزی کفنش باش خورشید نکرده است مراعات تنش را **** زِ خانهها همه بوی طعام میآمد ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم شامیها بَدن، بابا، بابا، بابا همه رو زدن، بابا، بابا، بابا