از آن تب ظهر عاشورا
سیدمهدی حسینیپسندیدن24
بازدید1.4K
از آن تبِ ظهرِ عاشورا تا این شبِ سردِ ویرانه من دورِ سرِ تو میگردم تو شمعی و من هم پروانه ستارهی سحر کجایی؟ عزیزِ همسفر کجایی؟ بیا که طاقتی نمانده بیا مرا ببَر، کجایی؟ تو رفتی و رقیه تب کرد تو را به جانِ عمّه برگرد که بیتو حالِ ما غمین بود به سر رسیده این حکایت ندارم از کسی شکایت که سرنوشتِ من همین بود بابا بابا بابا بابایی... امشب برام بخون لالایی **** خوابیده تمام شهر انگار حالا که شبی مهمان دارم امشب شبِ قدر است و بابا من در بغلم قرآن دارم کبوترم ولی پَرم سوخت میانِ شعلهها حرم سوخت به دستِ شمر موی تو افتاد که من همه موی سرم سوخت ببین که جان رسیده بر لب عمو چرا نیامد امشب که از دلم خبر بگیرد زمان رفتنِ رقیهست خرابه مدفنِ رقیهست که عاشقانه پَر بگیرد بابا بابا بابا بابایی... امشب برام بخون لالایی **** امروز رسیدم به همان حرف که گفتی از اسب بیفتی ولی از اصل نیفتی من یاسِ اسیرم ولی از ساقه شکسته پهلوم به افتادنِ از ناقه شکسته ای یوسفِ مصر آینهی حُسن فروشد یک دردِ دلی هست بگویم درِ گوشَت از پیراهنِ پاره شدم سخت دلآزار بابام تویی، شمر مرا بُرده به بازار بابا بابا بابا بابایی امشب برام بخون لالایی...