آیینهدار زینب و زهرا رقیّه
سید مصطفی میردامادپسندیدن7
بازدید700+
(آیینهدار زینب و زهرا رقیّه کوچکترین انسیّة الحورا رقیّه) ۲ پشت سرش بی شک دعای پنج تن بود آدم اگر میگفت اوّل یا رقیّه تنها نَه سال شصت و یک، تا روز محشر هر فتنهای را میکند رسوا رقیّه سنّش اگر کم، همتراز انبیا بود مانند زهرا آیت العظمیٰ رقیّه پا بر مغیلان مینهد امّا محال است روی سر موری گذارد پا رقیّه این طفلِ بی آزار را آزار دادند زجر بدی را دید در دنیا رقیّه مقتل که میخواندم شبی با گریه گفتم پیدا نمیشد کاش در صحرا رقیّه وقتی که پیدا شد خمیده راه میرفت شد پیرتر از زینب کبریٰ رقیّه حتّی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست جز دست گرم و بوسهی بابا رقیّه ***** اومد سرت امّا دیگه دیره اومد بابا دختر داره میره (عمرم چه کوتاهه بغضم واسه جاموندن از راهه عمرم چه کوتاهه کجام شبیه دختر شاهه) ۲ کاش میشد جای تو من تُو صحرا مُرده بودم حسرتِ داشتنتو به گِل نبرده بودم ... امون از آزارش طناب به دست شدم گرفتارش امون از آزارش خراب بمونه شام و بازارش من نازپرورده بودم، عذاب ندیده بودم عمّه میگفت تا حالا شراب ندیده بودم ... بازار پُر آزار یهودی بابا تو چه جاها که نبودی شبی که جا موندم سراغم اومدن کجا بودی؟ شبی که جا موندم بگو منو زدن کجا بودی؟ دست به دست رفتی تنور چرا منو نبُردی منو به عمّه ولی اونو به کی سپردی؟! سوغاتی از سفرت برام یه سر آوردی ***** طبیعتاً دل دختر خوش است بر بابا و دختران همه باباییاند، میدانی چه میشود که بچرخد ورق، بیایی تو مرا به دوش بگیری، کمی بچرخانی بدون تو همه جا را به جبر چرخیدم منی که کوچه ندیدم، شدم بیابانی محلّهی خودمان بی تو من نمیرفتم مرا نجات بده از محلّهگردانی ***** مدد از عمّه گرفتم که مرا راه بَرَد دو قدم رفت، خودش دست به دیوار گرفت ... چوب از یزید خوردهای و قهر با منی؟! ... بابا مگه نگفتی برمیگردم بیا میخوام دورت بگردم عمّه رو خیلی خسته کردم بابا خوشی به قلبم دستِ رد زد یه بیحیا بهم لگد زد بدی نکردم ولی بد زد ... این لب هزار بار مرا بوسه داده است گر میزنی، مقابل دختر دگر مزن