نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک تنت به سوز و گداز تو گرم راز و نیاز سوی خیام حرم دو چشم تو مانده باز آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک خواهرت امروز دید روضهی دیرینهات دید که شمر از جفا نشسته بر سینهات گفت بده مهلتی تا برسم بر سرش برادرم تشنه است مبُر سر از پیکرش آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد