آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
میثم مطیعیپسندیدن3
بازدید3.9K
آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست مستِ مدام شیشه می در بغل شکست یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست فرزند آن بزرگ، که پشت جمل شکست پروانۀ رها شده از پیرهن شدهاست او بیقرار لحظۀ فردا شدن شدهاست بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس بی تاب و بیقرار، سراسیمه چون جرس سهم من از بهار، فقط دیدن است و بس بگذار تا رها شوم از بند این قفس جز دست خط یار، به دستم بهانه نیست خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را پر کرد از آن معطر یکریز شامه را می خواند از نگاه ترش آن چکامه را هفت آسمان قریب به مضمون نامه را این چند سطر را، ننوشتم، گریستم باشد برای آن لحظاتیکه نیستم آوردهاست نامه برایت کبوترم اینک کبوترم به فدایت برادرم دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان برگشت چند صفحه به ما قبلِ داستان یادش بخیر دست کریمانهای که داشت سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت یک شهر بود در صفِ پیمانه ای که داشت همواره باز بود، درِ خانه ای که داشت هر چند خانه بود برایش صف مصاف جز او کدام امام زره بسته در طواف اینک دلم به یاد برادر گرفتهاست شاعر از او بخوان که دلم پر گرفتهاست آن شعر را که قیمت دیگر گرفتهاست شعری که چشم حضرت مادر گرفتهاست از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد اینک برو که در دل تنگت قرار نیست خورشید همچنان که تویی آشکار نیست راهی برای لشگر شب جز فرار نیست پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات می رفت و رفتنش متشابه به محکمات بغض عمو درون گلو بیصدا شکست باران سنگ بود و سبو بیصدا شکست او سنگ خورد سنگ، عمو بیصدا شکست در ازدحام هلهله او، بیصدا شکست این شعر ادامه داشت اگر گریه می گذاشت.. شاعر: سید حمیدرضا برقعی ***