آنکه باشد بر جگر دائم شراره آتشینم
علی اکبر زادفرجپسندیدن3
بازدید300+
آنکه باشد بر جگر دائم شراره آتشینم گل به باغ جان دَمَد از نغمههای دلنشینم گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم گاه در بحر معانی، گاه در اوج یقینم مرغ روحم ز آشیان جسم در پرواز آمد یافتم بینای خلق اولین و آخرینم جمله موجودات را دیدم که در فخرند بر هم هر یکی میگفت: بهتر از آن، برتر از اینم خاک گفتا: من حسینِ ابنِ علی را گرد راهم آب گفتا: مِهر زهرا، مام آن سلطان دینم باد گفتا: من مطیع خادمان کوی اویم نار گفتا: دشمنش سوزد ز برق آتشینم ماه گفتا: خاک راه مرکبش را چهرهسایم مِهر گفتا: توسنش را بوسهزن بر صدر زینم گفت جبرائیل: هستم بندهی دربار آن شَه خواند میکائیل مدحش، گفت: عبدش را مَعینم بعد از آن گفتند: ای انسان تو در عشقش چه کردی؟ گفت: من صاحبوصال عشق آن عشقآفرینم روز عاشورا به موجودات بانگ اُخِرجُو زد جز مرا کز مرتبت در کاخ اجلالش مَکینم دست دادم، فرق دادم، چشم دادم، چشم گفتم تا فدا گردید جان در راه آن نور مبینم آن یکی شد دستبوسش، وان یکی شد پایبوسش وان دگر گفتا: که هستی ای نگار نازنینم؟ گفت: من ماه بنیهاشم، سُرور قلب زهرا شبل حیدر، زادهی آزادهی اُمُّالبنینم معنیِ درس وفایم، فانیِ راه خدایم جرعهنوش چشمهی عِلم امیرالمؤمنینم گر بیارم روز مردی، خَم به اَبروی کمانم آیهی نَصرُ مِنَ الله نقش بندد بر جبینم روز محشر هر شهیدی میبَرَد حسرت به جاهاَم زان که پرچمدار نور چشم خَتمُالمرسلینم ای گنهکاران بشارت باد زهرا روز محشر آوَرَد بهر شفاعت دستهای نازنینم تشنهلب در آب رفتم، این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم؟ شاه را عطشان ببینم مشک را پُر کردم از آب و به خود گفتم که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم، لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست علمگیر از یسار و از یمینم فکر کردم دست دادم، آب دارم، غم ندارم سرفرازم ساقیِ عطشان آل یاء و سینم ناگهان دیدم که در رَه ریخت آب و سوخت قلبم تیر زد بر مشک، آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار آن لبتشنگان شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد، خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم (هم از رویم، هم از مویم چنان باران ببارد خون به چشمم تیر وقتی زد، زد از پشت سرم عمود) * * * * میراب آب بود و ولی لبتشنه جان سپرد میخواست تا کوثرش اندر گلو کنند بیدست ماند و داد خدا دست خود به او آنان که منکرند بگو رُو بهرُو کنند گر دست او، نه دست خداییست، پس چرا از شاه تا گدا همه رُو سوی او کنند؟ درگاه او چو قبلهی ارباب حاجت است بابَالحوائجش همهجا گفتگو کنند (ز جا برخیز ای بابَالحوائج، حاجتی دارم بگو بعد از تو باید خواهرم را به که بسپارم؟)