آن کس که زد نقاب حلالش نمیکنم
مهدی رسولیپسندیدن45
بازدید32.6K
آن کس که زد نقاب حلالش نمیکنم خندید بیحساب حلالش نمیکنم چشمم که گرم شد سپرش خورد بر سرم فریاد زد نخواب! حلالش نمیکنم ما را خرابهها دَم بازار شام بُرد ای خانهاش خراب! حلالش نمیکنم حرف کنیز آمد و ترسید خواهرم شد حرف انتخاب، حلالش نمیکنم ببخش نمردم! خیلی شبا خوابیدم هِی غصّه خوردم آرزوهامو تا سحر چندباری شمردم ببخش نمردم! شمردم آرزوهامو یادم بمونه خدا منو به آرزوم برسونه گفتم بیای کم میشه دیگه اضطرابم یه شب تا صبح کنار تو راحت میخوابم چه روزگاری! حسابکتابم ریخت بههم اولِ کاری آغوشتو میخوام ولی بغل نداری عمّه تو روضههاش میگفت کفن نداری یهجوری غارت شدی پیروهن نداری برام عذاب شد آرزوهای من بابا نقش بر آب شد گفتم که با عمو میای اونم خراب شد گفتم برام قصّه میگی ساکتی اما گفتم میریم بازار میگردیم با کدوم پا گفتم تو رو نشون میدم به دختراشون ولی یه وقتی اومدی شبه باباجون آخرین آرزوم نذار خراب شه بابا میبوسم از لبات فقط بریم از اینجا **** عمّه بیلیرم عمّهی با حوصله سن سن آلله دان اُلوم ایستمیشم دینجلسن سن