آفرینش بود سراپا چشم
حاج مهدی سماواتیپسندیدن6
بازدید3K
آفرينش بود سرا پا چشم كه تو خورشيد رخ كنی وا چشم در فضا جلوهی تو میبيند میكند كار در افق تا چشم بست بر گيسوی تو زينب دل دوخت بر بازوی تو زهرا چشم بوسه بر بازوی تو داد و گريست چون به دست تو دوخت مولی چشم تو شهيد كنارِ علقمهای از تو پوشيد زينب آنجا چشم ابالفضل، ابالفضل در عزای تو روز تاسوعا يا دلم غرق خون بود يا چشم سپرِ تير، سينه است اگر چون گرفتی تو تير را با چشم همه اعضای تو سپر هستند پيش پيكانش حتی چشم طلب مدح كردم از طبعم سر به گوشم نهاد و گفتا چشم چه بگویم که گفت خیرالناس رَحِمَ الله، عَمّیَالعباس ***** آب میگفت مرا از لب خود آب بده بحر میگفت ز اشکم گهر ناب بده موج میگفت مرا با تب خود تاب بده مشک میگفت بتاز آب به ارباب بده ***** کنار علقمه تماشاییم خجل از این منصب سَقّاییم که آبی ندارم جوابی ندارم دیگر مرا سَقّا نخوانید چشمانتظارِ من نمانید واویلتا آه و واویلا واویلتا آه و واویلا سیلابِ اشکم راهِ صحرا گرفت علقمه بوی عطر زهرا گرفت نشسته کنارم، نشسته کنارم دگر غم ندارم، دگر غم ندارم کمک کن ای درمانِ دردم برخیزم و دورش بگردم واویلتا آه و واویلا واویلتا آه و واویلا ***** چون فتادهام از پا بگیر دست برادر اگرچه هیچ زمان در برابرت ننشستم به غیر خار جفا در گذرگه تو ندیدم به رَهگذار تو کشتم به جای ناله دو دستم نمی رود ز تنم جان برون اگر تو نیایی قدم بِنِه به سرم چون در انتظار تو هستم من انتظار تو دارم، سکینه منتظر من دو انتظار شکسته دل خدای پرستم ز من بگو به سکینه، گره فتاده به کارم نه با دو دست، نه دندان، من این گره نگسستم