آسمان مثل زمین مات نگاهش شده
مهدی رسولیپسندیدن13
بازدید1.3K
آسمان مثل زمین مات نگاهش شده خورشید جهان سایهنشین خم ابروی سیاهش شده انگار حسن در وسط معرکه راضیست از این طفل که احیاگر راهش شده احسنت عجب ماه جبینی عجب حرز متینی، عجب مرد وزینی که به سن کم خود بود به گودال عجب حصن حصینی دوباره شده طالع وسط کربوبلا باز ستاره و خدا خواست دوباره ز نهاد حسن آن روز رسد باز گزاره پسری وارث اوصاف پدر قرص قمر، مرد خطر در رگش آمیزهی خون علی و فاطمه از نسل همان خیر بشر که بُوَد اسمش و رسمش همه عبدالله و از عمه گرفت اذن که راهی بلا باشد و حداقل آنجا سپر خون خدا باشد و سخت است که از یار جدا باشد و باید بزند در دل دریا نه زره خواست، نه خودی و نه شمشیر که باشد پسر شیر که میراث گرفتهست ز جدش جگر شیر عجب کودک مردی به دل معرکه بیتیغ و سپر زد و حسن خندهی تشویق بر این شیر پسر زد و در این بین فقط حضرت زینب نگران است که این بین فقط بحث امانات برادر به میان است و این حاجی ده ساله جوان است امان از دل زینب که در آن غصه مقیم است و میگفت فدینا که همین ذبح عظیم است منا سینهی گودال شد اکنون و بجز سید و سالار شهیدان زده یک حاجی دیگر به دلِ خون که به لب دارد اذانِ لکَ لبیک عمو را بنازم جگر و غیرت او را که چنین گفت: آخرین حاجیام و آمدهام قربانگاه لک لبیک عمو حسن کوچک این دشت منم عبدالله لک لبیک عمو