آسمان باز پر قمر شده است
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن9
بازدید2.6K
آسمان باز پر قمر شده است شب اندوهمان سحر شده است به همه سائلان نظر شده است چونكه اربابمان پدر شده است آمد از راه، قرصِ ماه حسين دومين حيدرِ سپاه حسين خُلق و خويَش پيمبرى ديگر على اكبر نه، حيدرى ديگر پهلوان دلاورى ديگر تو بگو شير لشكرى ديگر هست پيغمبرى سراپايش به عمو رفته قَدُّ و بالايش چهرهاش ماه آسمان حرم سايهاش قُوَّت زنان حرم حَنجرش گرمى اذان حرم چشم بد دور از جوان حرم مثل عباس سايهی سرهاست سرپناه تمام خواهرهاست آمد از هر نظر على باشد از همه بيشتر على باشد بازهم يك نفر على باشد چِقَدَر اين پسر على باشد مثل حيدر قويست او عزمش چند بيتى بگويم از رزمش بين گرد و غبار مىآيد روى مركب سوار مىآيد پسر ذوالفقار مىآيد حيدر روزگار مىآيد عشق مىريزد از سر و رويش ذوالفقار است تيغ اَبرويش پاش تا در ركاب مىافتد دشت در پيچ و تاب مىافتد سر ز تن بىحساب مىافتد به تلاطم عقاب مىافتد بهت در چشمهاى اين دشت است بس كه در حال رفت و برگشت است خوب فهميده رزم، فن دارد هنر جنگ تن به تن دارد فنِّ از روبرو زدن دارد اين شگرد از عمو حسن دارد آى لشكر ببين جوان اين است پسر شير نهروان اين است خشم او تيغ و نيزه و تير است هر نگاهش دو قبضه شمشير است چقدر رزم او نفسگير است نوهی شير غالباً شير است تيغ مىزد همين كه از چپ و راست ازحرم بانگ يا على برخاست رزم با اين جوان گره خورده حنجرش با اذان گره خورده در دهانها زبان گره خورده اَبرويش آنچنان گره خورده كه همه ياد حيدر افتادند ياد آن روز خيبر افتادند رعد و برق است يا كه طوفان است كه دقيقا ميانِ ميدان است يا جوان حرم رجزخوان است روى لبهاى عمّهها جان است شور و غوغاست در دلش هر چند دارد ارباب مىزند لبخند مىرود دشت را به هم بزند وسط معركه علم بزند خواست تا حرف مىروم بزند ديد بايد كمى قدم بزند پيش چشم پدر جوان مىرفت داشت از جسم شاه جان مىرفت رفت در نيزهزارها افتاد بين گرد و غبارها افتاد زير پاى سوارها افتاد وسط نيزهدارها افتاد پاى نيزه به پيكرش وا شد به زمين خورد ارباً ارباً شد