آزادگان عالم و مردان روزگار
علی اکبر زادفرجپسندیدن3
بازدید300+
آزادگان عالَم و مردان روزگار شیران شرزه جمله به میدان کارزار در مکتب حسین و علی خوانده اند و بس درس شجاعت و شرف و عزّت و وقار گردن به بندِ بندگی کس نمی نهند گر زیر تیغ دشمن و گر در فراز دار در مکتب حسین صغیر و کبیر نیست گو پیر سال خورده و گو طفل شیر خوار تدریس شیرخوار ز دامان مادر است شیری که خورد، شیر نخورده به روزگار شیر اَر به پنجه میشکند پشت دشمنش این شیرخوار با نگه خود کند شکار تاری ز جمعِ موی پریشان اصغریم ما را چه باک گر که نیارند در شمار این شیرخواره نیست که این شیرزاده است باشد که دربیاورد از روبَهان دمار آن گاهواره را خود مریم نگاهبان آن پرده راست حضرت آسیه پردهدار اَسما و فضه دور و بَرِ مهدِ اصغراند دلواپساند تا ننشیند بر او غبار شاهان به هر نوادهی خود فخر میکنند مولا علی به اصغر خود کرده افتخار بر شهر علم گر علیِ مرتضی در است بر شهر عشق اصغر شش ماهه شهریار جانم به او که فاطمه مادربزرگِ اوست با این حساب میشود از نسل ذوالفقار ای بر رُخَت رباب زده بوسه بارها وی روی گلعذارِ تو گشته شکوفهزار من باغبان ندیدهام اینگونه گل پرست من گل ندیدهام که شود رَشک جمع خار ای طفل بی گناهِ به تیرِ جفا شهید بسته امیدها به تو خیلِ گناهکار پاسخ به تیر حرمله با یک نگاه داد با آن نگه که بود در آن تیر صدهزار آن دَم که دست و پا زدی آن دست بسته طفل سر پر بسته، سر بریده، چو بلبل در احتضار آهسته لب به گوش پدر برنهاد و گفت بابا مبارک است تو را فتح کارزار ما کارِ دشمنِ تو در این عرصه ساختیم رفتیم و باز گوش به فرمان در انتظار ما از دَمی که خون علی را به کَف حسین افشاند بر فلک به ره رسم و یادگار گفتا که خونِ اصغر من تا به رستخیز ای بهترین امین به امانت نگاهدار آمد ندا ز هاتف غیبی که یا حسین قربانیات قبول ***** دست و پا میزنی انگار بغل میخوای یا که جای من از این تیر عسل میخوای به لبت حداقل آب ندادند که هیچ به روی دست تو را تاب ندادند که هیچ مادرت سر در خیمه نگران منو توست نشود فاش کسی انچه میان منو توست خونِ سرخی به روی زرد گرفتی بابا محکم انگشت من از درد گرفتی بابا ***** حرمله خیر نبینی گل من نورَس کشتنش تیر نمیخواست نسیمی بس بود ***** کبوتر بردی میدون و به جاش چندتا پَر آوردی چرا شیرخوارهی آل عبا رو بی سر آوردی چشام افتاد به دندونههای تیری سه پر گفتم سه شعبه کاری کردی که سه تا دندون درآوردی ***** دیدم بچم رو بیسر که میزد دست و پای آخرش رو دیدم بچم رو بیسر بغل کردم با اشکم پیکرش رو شد لشکرت این نور عین با چه خونِ دلی قبرش رو کَندی حسین عالَم باید هق هق کنه میترسیدی رباب از دیدنش دق کنه ***** طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند؟ آن که بر مرگ زند خنده علی اصغر توست ببینید ببینید، گلم رنگ ندارد اگر آمده میدان، سرِ جنگ ندارد گلم سرخ و سپید است از او قطعِ امید است واویلا واویلا...