آتش غم ای برادر میکِشد از دل شراره
حاج محمود کریمیپسندیدن6
بازدید2K
آتش غم ای برادر میکِشد از دل شراره همچو چشم و پیکرم شد مَشک آبم پاره پاره روی تو باشد قبلهگاه من کن تماشا بر قتلگاه من عباس نجل المرتضی... در خزان تیرِ گلچین لالهی اُمّ البنین شد سجدهگاهم موجی از خون از عمود آهنین شد چون شقایق شد دیدگان من شد جدا از هم ابروان من زِ جا برخیز ای ابرو شکسته نشسته در برت پهلو شکسته عباس نجل المرتضی... حال با دست کریمت تیر از چشمم درآور تا مگر بیند دو چشمم روی تو یکبار دیگر بر رهت ریزد خون چشمانم شد جدا از تن هر دو دستانم عباس شبلِ المرتضی، ای شافع روز جزاء ای بچه شیر مرتضی، ای پسر خیرُ النساء تا ابد خجلت کِشم از گریههای طفل مضطر پیش چشمانم عیان است خشکیِ لبهای اصغر جان سقّایت آمده بر لب همرهت آور خواهرم زینب عباس نجلِ المرتضی... یک نظر کن ای برادر، در کنار پیکر من مادرت بگرفته اکنون بر سر زانو سر من ناله دارم از دیدن رویش ناله دارد از درد پهلویش