آب زنید راه را آب حیات آمده
ابوذر بیوکافیپسندیدن3
بازدید400+
آب زنید راه را آب حیات آمده کوثر کوثر نبی علیصفات آمده علیمه و فهیمه فاطمیات آمده قمر به سجده رفته چون بدر جلیله میرسد دیده جهل کور شد زآن که عقیله میرسد شکوه جلال مصطفی ملکه و ماه فاطمه چشمه نور مرتضی آب زلال فاطمه بزرگخواهر حسن شهپر بال فاطمه زنی بهجز تو عشق را مرد سفر نمیشود بیهمگان به سر شود بیتو به سر نمیشود دامن پاک بحر جز بحر گهر نیاورد نیره دگری بهجز شمس و قمر نیاورد مادر دهر میسزد دگر پسر نیاورد چه دختری که با دو صد شیرپسر برابر است نبین که زینب است او که خود علی دیگر است حب علیست در دلش خلیل اگر خلیل شد مریم اگر عفیفه شد به فاطمه دخیل شد بزرگ شد هر آنکه در این بیت شرف ذلیل شد در این سرا هزارها فضه جلیله میشود ولی میان این حرم یکی عقیله میشود عقل به زانو آمده از درایتی که داشتی لال شده زبانها از آن فصاحتی که داشتی خجل شده عبادت از عبادتی که داشتی عجب به بردباری و صبر دل شکستهاش نمازها فدای آن نافله نشستهاش تو زینبی کریمهای و من شدم گدای تو شیعه فدای پرچم گنبد باصفای تو مدافع حرم که شد دور حرم فدای تو ذکر یا امالبنین به زیر لب گرفت و رفت تاج شهادت از دمشق و از حلب گرفت و رفت