آبآور را زدند
حاج محمود کریمیپسندیدن43
بازدید4.6K
آبآور را زدند ؛ نالهای پیچید در خیمه که لشکر را زدند ... در میان نخلها ؛ دستها تا شد قلم، گفتند حیدر را زدند ... بازهم از پشت نخل ؛ حرمله یک چشم، خولی چشم دیگر را زدند ... خورد تا روی زمین ؛ دید بر دیوار کوچه، روی مادر را زدند ... تا که کوتاهش کنند ؛ تیغها از سمت پا ، بدجور پیکر را زدند ... یکنفر مو را گرفت ؛ یک تبر محکم به پایین آمد و سر را زدند ... آستین شد موی سر ؛ دزدهای قافله اینبار معجر را زدند ... روی تیغ نیزهها ؛ ابتدا عبّاس را و بعد اصغر را زدند ... چند باری افتاد ؛ باز محکمتر به نیزه ، حنجر را زدند ...