دود بود و دود بود و دود بود
گل ميان آتش نمرود بود
شعله مىپيچيد بر گرد بهار
خون دل مىخورد تيغ ذوالفقار
يك طرف گلبرگ اما بى سپر
يك طرف ديوار بود و ميخ در
ميخ ياد صحبت جبريل بود
شاهد هر رخصت جبريل بود
قلب آهن را محبت نرم كرد
ميخ از چشمان زينب شرم كرد
شعله تا از داغ غربت سرخ شد
ميخ كم كم از خجالت سرخ شد
گفت با در رحم كن سويش مرو
غنچه دارد سوى پهلويش مرو
حمله طوفان سوى دود شمع كرد
هرچه قوت داشت دشمن جمع كرد
روز رنگ تيرهى شب را گرفت
مجتبى چشمان زينب را گرفت
پاى ليلى چشم مجنون مىگريست
ميخ بر سر مىزد و خون مىگريست
جوى خون نه تا به مسجد رود بود
دود بود و دود بود و دود بود
(شاعر: حسن لطفى)
هنوز نظری ثبت نشده