انسية الحورا
شبنمترين تبلور ختم رسل تويى
نازكترين لب لبهى برگ گل تويى
حتى نسيم پيش تو ظاهر نمىشود
از جادهى كنار تو عابر نمیشود
تلفيق پاك حورى و انسان خودِ تويى
زيباترين سرودهى ديوان خودِ تويى
انسيهاى، لطافت حورا گرفتهاى
حوريهاى و روى زمين جا گرفتهاى
گلبرگ اگر عبور كند از مقابلت
ردّ نزول نقش زند بر شمايلت
حتى فرشته هم به سبكبالى تو نيست
عُمر شكوفه نيز به كم سالى تو نيست
اوج لطافتى، دل از احساس میبری
با اين وجود دست به دستاس میبری
بايد حرير روشن آئينه سر كُنى
شايسته نيست چادر پشمينه سر كنى
اوج ظرافتيد در اين شيشهى بلور
انسيه طينتيد ولى از تبار حور
روى حُباب آب كه شُرشُر نمیزنند
بر شيشهى بلور، تلنگر نمیزنند
آن روز شور آمدنت عطر حور داشت
از كوچههاى تنگ، فرشته عبور داشت
باران اشك شوق ز چشمت روانه بود
آيه به دست، شأن نزولش به خانه بود
دستى به دست يك پسر چند ساله بود
در دست ديگرت دو سه برگ از قباله بود
طوفان گرفت و شيشهى عُمرت شكسته شد
نامرد زاده آمد و راه تو بسته شد
آن شيشهى سپيد بلورى كبود شد
قرص شعاع صورت حورى كبود شد
(شاعر:سعيد توفيقى)
هنوز نظری ثبت نشده