اذان عشق
مأذنه بود و يك سكوت عجيب
مأذنه بود و بى صدايى محض
مأذنه بود و غصهاى سنگين
وز صداى اذان جدايى محض
ماذنه، آنكه پر هياهو بود
حال اكنون اسير فرجام است
باورت مىشود! مكان اذان
پنج وعده هميشه آرام است
ماذنه آنكه پر تلاطم بود
بى تحركترين عمارت بود
در شگفتم چگونه شد كه نريخت
اين چنين ماندنش حقارت بود
بعد مرگ رسول مثل على
ماذنه روزهى سكوت گرفت
تا بيايد موذنش از راه
دل شكسته فقط قنوت گرفت
كار هر روز ماذنه اين بود
به تماشاى فاطمه مىرفت
سايهاش هر غروب در ايوان
سجده بر پاى فاطمه مىرفت
وقت مغرب كه فاطمه مىشد
بهر راز و نياز آماده
مىشد او رو به قبله، مىافتاد
سايهى ماذنه به سجاده
تا اذان و اقامه سر مىداد
اشك چشمش زلال مىآمد
ديدهتر رو به ماذنه مىگفت
كاش مىشد بلال مىآمد
شد دعا مستجاب و در يك روز
بخت خوابيده حلقه بر در زد
فاطمه غرق شادمانى شد
چون بلال آمد و به او سر زد
خواهش فاطمه از او اين بود
كه دوباره اذان بگويد او
يك اذان مثل آن روزها، با
لكنت در زبان بگويد او
رفت او سوى ماذنه، امّا!
ديد اين ماذنه، نه آن باشد
گفت با خود خداى من چه شده!
كه بهشتم پر از خزان باشد
ديد بر دور ماذنه نقش است
چند بيت از سرودهى آتش
ماذنه هم سياه چهره شده
سر و پا غرق دودهى آتش
دست بر روى گوش خود بگذاشت
رو به قبله اذان باران گفت
فاطمه نيم خيز شد وقتى
بانگ اللّه اكبر از جان گفت
تا شهادت به حضرت حق داد
ناگه از دل كشيد فاطمه آه
تا كه بر مصطفى شهادت داد
گفت زهرا به ناله يا ابتاه
لحظهاى بعد از آه او پر شد
ماذنه از صداى وا اُمّاه
مىدويدند سوى او حسنين
ديدهتر! با نواى وا اُمّاه
حسن آمد به ماذنه او را
ديده گريان قسم به قرآن داد
اشك ريزان حسين آمد و گفت
بس كن آخر كه مادرم جان داد
سعيد توفيقى
هنوز نظری ثبت نشده