چینی شکسته
مرا ببين و براى سفر شتاب مكن
بيا و بر سر من خانه را خراب مكن
تمام حرف دلت را غروب با من گفت
و شرح سرخى خود را چه خوب با من گفت
حضور سادهى احساس عشق بودى تو
مدار چرخش دستاس عشق بودى تو
پس از تو ثانيه هايم به چنگ دستاس است
و دانههاى دلم زير سنگ دستاس است
غمت چو دانه كه فردا جوانه خواهد زد
هزار مرتبهام تازيانه خواهد زد
هنوز هم به شفايت اميد دارم من
ميان شام عزا، صبح عيد دارم من
قبول كن كه ز تنهايىام خبر دارى
دلم به همره تو رفت، همسفر دارى!
مگر ز داغ پيمبر چقدر مىگذرد؟
كه باغ سبز تو را اين شب خزان ببرد؟
مگر قرار نشد غمگسارِ من باشى؟
ميان معركهها ذوالفقار من باشى؟
مگر نه قبل ورودم قيام مىكردى؟
و گاه پيشتر از من، سلام مىكردى
ز جاى خيز، جواب سلام مىخواهم
نگاه نيمه تمامت تمام مىخواهم
نگاه بى رمق و دست بى رمق، آرى!
شباهتى چه صميمانه با شفق دارى!
اگر چه قصّه فتح على شنيدنى است
شكست تازهى امروز نيز ديدنى است
چه شد كه زندگىات را ز سر نمىگيرى؟
و مرغكان مرا زير پر نمىگيرى؟
فضاى سينهى من گرم درد و آه شده است
به سان بازوى تو روزِ من سياه شده است!
اگر نه فكر دل يار خسته را بكنى
ز جاى خيز كه همسايه را دُعا بكنى!
مرو كه موج نيازم به راه مىافتد
پس از تو يوسف اشكم به چاه مىافتد
پس از تو خواب نماز وتيره مىبينم
شعف به قنفذ و شور مغيره مىبينم
مرو كه چينى اين دل شكستهتر نشود
غريب خستهى اين شهر، خستهتر نشود
هنوز نالهى جانكاه تو به پشت در است
تنت از آتش آن روز خصم شعله ور است
سخن اگرچه نگفتم ولى دلم پُر بود
نگاه من كه هميشه به خاك چادر بود
ميان خطبهات آرى! شكوه را ديدم
در استقامت تو صبر كوه را ديدم
اگرچه كشتى عمرت به سمت ساحل رفت
خيال و خاطرهى تو نخواهد از دل رفت
كنون به پيكر ياست شقايق افتاده است
نگاه كن كه حسينت به هقهق افتاده است!
چگونه غم ننشيند به چهرهى حسنت؟
كه خون تازه گل انداخت روى پيرهنت؟!
خدا كند كه غمت سينه محترق نكند
و دخترت كه بيايد ز غصه دق نكند
جواد محمد زمانى
هنوز نظری ثبت نشده