قدوس
اى رجزهاى بلند جبرئيل
شعرهاى بند بند جبرئيل
كشف سيب سرخ جنت روى توست
ليلة القدر محمد، موى توست
مملكتها سر به سر اقليم تو
چرخش افلاك با تنظيم تو
ساعت فهم تو در تقويم نيست
طوف تو در وسع ابراهيم نيست
مردم از نطق تو عاجز ماندهاند
كلّمينى كلّمينى خواندهاند
اى سزاوار عبادت كيستى؟
اى تو سر فصل سيادت چيستى؟
كاشف الكرب كراماتم تويى
ردّ و نفى و محو و اثباتم تويى
حضرت خورشيد! نورت را بتاب
بر سر دنيا از آن بالا بتاب
حضرت قدوس! يا زهرا مدد
اى به حق مأنوس! يا زهرا مدد
صاحب تسبيح، تكبيرم بده
اى رجزـ تمثيل، شمشيرم بده
اى قيامت قامت محشر مزاج
انبيا دارند بر تو احتياج
مصطفى بى تو تكامل داشت؟ نه!
باغ حيدر بى رخت گل داشت؟ نه!
اى لطيف باغهاى عاطفه
مادر زينب، خداى عاطفه
شد نثار راه حق رخت تنت
اى بقربان تو و پيراهنت
از تنورت نان به مسكين دادهاى
در حقيقت جان به مسكين دادهاى
در نماز خاص و بى پيرايهات
فيض برده از دعا همسايهات
پس تو جايت روى چشمان من است
خاك پايت بهتر از جان من است
هرگه از بالا طعامى داشتى
سهم سلمان را جدا بگذاشتى
من هم از دستت رطب خواهم گرفت
جان شيرينى ز رب خواهم گرفت
من حسينت را غلامى كردهام
شكر نعمت را بجا آوردهام
از ثنايت ريخت آتش بر دلم
سوخت از داغ تو باغ حاصلم
در شب مويت چرا آتش زدند
ليلة القدر مرا آتش زدند
واى بر احوال چشم زار من
باز بر گريه فتاده كار من
محمد سهرابى
هنوز نظری ثبت نشده