ذخيرهى خدا
من از ديار حبيبم غريب افتادم
بيا بيا گل نرگس برس به فريادم
در اين زمانهى غربت تو تكيهگاه منى
ز لطف و مرحمت خويش كن تو امدادم
تمام زندگى من تصدق سر توست
وجود خويش همه نذر نام تو دادم
هميشه گريهام از دورى تو بوده و بس
ولى به ياد سحرگاه وصل دلشادم
خوشم اگر كه حقيرم حقير اربابم
اسير موى تو هستم ز غير آزادم
كمال عاشقى عارفانه حيرانى است
بدين اصول قدم در ره تو بنهادم
اگر كه از سر زلفت جدا شوم چه كنم
شبيه يك كفى از خاك رفته بر بادم
بدين طريق بود عاقبت به خيرى من
تو در ميان قنوت سحر كنى يادم
قسم به اشك غريب مدينه و حرمش
من از ديار حبيبم غريب افتادم
به خاك خونى كوچه قسم عزيز اللّه
دگر بيا ز سفر اى ذخيرهى اللّه
(شاعر: قاسم نعمتى)
هنوز نظری ثبت نشده