انتشار ياس
چشمهى كوثر به زير خاك بود
خاك روى چشم هم نمناك بود
بر سر اين چشمه مردى تشنه بود
روى چشمش جاى چندين دشنه بود
آمد و بر آب مدفونش گريست
از صميم قلب پر خونش گريست
كاى زمين اى خاك اى سنگ لحد
اشك مىريزم از اين پس تا ابد
فصل پاييزم پُرم از مرگ خود
شاهدم بر رنگ زرد برگ خود
دادهام از دست روح خويش را
كردهام در خاك نوح خويش را
***
در بقيع درد، زير نور ماه
سايهاى آرام باشد سر به راه
خاك اينجا بوى زهرا مىدهد
آسمان را در دلش جا مىدهد
باز شب آمد كنار دل نشست
نغمههايى زير بار دل شكست
دستى آمد روى قبرى بىنشان
مردى آمد سوى قبرى بىنشان
بر لبانش سورهى الحمد بود
فاتحه مىخواند بر جسمى كبود
اشك مىافشاند بر قبر خودش
فاتحه مىخواند بر صبر خودش
كاى بهار خفته در خاك على
اى چراغ راه افلاك على
گرچه آب ديدهام از سرگذشت
شب سحر شد فرصتم ديگر گذشت
يك دلم اينجاست پيش همسرم
يك دلم در پيش چشم دخترم
ركن من اينجاست پيش پاى من
اين تن زهراست پيش پاى من
اين گل ياس است و بويش ماندنى است
خاطرات دست و رويش ماندنى است
آن كه اين گل را به باغ مرگ كاشت
انتشار ياس را باور نداشت
(شاعر: رضا جعفرى)
هنوز نظری ثبت نشده