اذان توحيد
بلال اى يادگار عصر بعثت
تو كه دارى صدايى آسمانى
زمان عزتم را ياد آور
بگو با ياد پيغمبر اذانى
تو كه خود يادگار مصطفايى
اذان تو كتاب خاطرات است
بگو شايد مدينه ياد آرد
كه پاس حرمت زهرا صلات است
برو در مأذنه آواز سر كن
كه شايد حاجت خود را بگيرم
بود وقت اذان وقت اجابت
دلم خواهد در اين لحظه بميرم
بگو اللّه اكبر تا بگويم
چگونه حرمت ما را شكستند
بگو اللّه اكبر تا بگويم
هنوز اين ناكسان هيزم به دستند
بگو اللّه اكبر تا ببينى
زيارتگاه پيغمبر در آتش
بگو اللّه اكبر تا ببينى
من و ششماههى پرپر در آتش
ز توحيدش بگو تا كه بگويم
چسان شير خدا را مىكشيدند
طنابى بر گلويش بسته بودند
على را بى مهابا مىكشيدند
ز اِلَّا اللّه دم زن تا بگويم
مسلمانان مرا در شعله ديدند
همه بى غيرتان اِستاده بودند
صداى نالهام را مىشنيدند
شهادت بر رسالت دِه كه گويم
عدو اجر رسالت را ادا كرد
ذَوِى القربى به زير تازيانه
امام خويش را در خون صدا كرد
اذانت گر شود بشكسته بهتر
كه با پهلوى من همرنگ گردد
بدان تا لحظهاى كه زنده هستم
دلم بهر اذانت تنگ گردد
جواد حيدرى
هنوز نظری ثبت نشده