احوال نپرسيده
كسى اين روزها از حال بيمارم نمىپرسد
ز چشم نيلىِ تنها طرفدارم نمىپرسد
منم با يك دل لبريز از درد و پريشانى
كسى از پهلوى بشكستهى يارم نمىپرسد
چنان در كوچههاى شهر پيغمبر غريبم من
كه يك همسايه حتى از شب تارم نمىپرسد
به جز زينب كه هر شب دامنم را در كفش گيرد
كس از گمگشتهى در پشت ديوارم نمىپرسد
منم بيمار آن چشمى كه كمتر باز مىگردد
كسى حال مرا غير از پرستارم نمىپرسد
كسى با من نمىگويد، چرا خانهنشين گشتى
از اين كوه غمى كه در دلم دارم نمىپرسد
فقط اشك است و من با صد بيابان بغض زهرايى
دگر يك تن از اين آشفته بازارم نمىپرسد
(شاعر: سيد محمد مير هاشمى)
هنوز نظری ثبت نشده