یکى قوّۀ کهربایى است، عشق
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
یکى قوّۀ کهربایى است، عشق
از این رو، ره آشنایى است، عشق
چو مرد از سعادت شود بهرهور
رود در ره عشق، بى پا و سر
به یک جذبه خوش طى کند راه را
که آسان کشد کهربا، کاه را
تنى بدْهد و جان باقى خَرَد
بریزد مى و چشم ساقى خَرَد
نبینى؟ که حرّ ریاحى چسان
تنى داد در عشق و بگْرفت جان
به دیدار حق، دیدهاش باز شد
یکى زاغکى بود و شهباز شد
مشامش چو از عشق حق، بو گرفت
ز اردو، سوى دیگر اردو گرفت
حسینى شد و با دو چشم پرآب
همى بوسه زد شاه را بر رکاب
که اى شه! خطاکار و شرمندهام
کرم کن، تو مولا و من بندهام
اجازت که تا سوى میدان شوم
به پاى رکاب تو، قربان شوم
اجازت گرفت از شه آن شیرمرد
به میدان شد و کرد سازِ نبرد
چهل تن از آن قوم، بىجان نمود
پس آنگاه آهنگ رضوان نمود
شه از چشم و از گونهاش خون و خاک
به دست محبّت همىکرد پاک
شه آن دم که بى یار و اصحاب مانْد
مر آن کُشته را جزء اصحاب خوانْد
که اى حرّ! و اى مسلم و اى هلال!
اَیا شیرمردان روز جدال!
ز خواب گران اینک آگه شوید
در این غربتم، باز همره شوید
از این بىکسان، دفع دشمن کنید
مرا دیدگان، باز روشن کنید