یک عمر داغ کربلا یادش نمی رفت
مرضیه عاطفیپسندیدن0
بازدید90
یک عمر داغ کربلا یادش نمی رفت دلشورههایِ عمّه را یادش نمی رفت درس و حدیثش مانعِ روضه نمی شد برپاییِ بزم عزا یادش نمی رفت بر دوشِ دل، بار مصیبت داشت عمری جان دادن خون خدا یادش نمی رفت بالا سرِ هر پیکر بر خاک خفته لبخندِ شمرِ بی حیا یادش نمی رفت بردند بی صبرانه بعد از گوشواره گهواره را بینِ عبا... یادش نمی رفت تب داشت بابا! سوخت خیمه! زجر آمد! زد تازیانه بی هوا! یادش نمی رفت هنگام غارت بود و در بین شلوغی... افتاد زیر دست و پا یادش نمی رفت لعنت بر آن دستی که هجده نیزه آورد سرهای روی نیزه ها یادش نمی رفت کنج خرابه... زیر نورِ ماه... آرام... شب گریه هایِ بی صدا یادش نمی رفت در کنج حجره، داشت جان می داد امّا کهنه حصیر و بوریا یادش نمی رفت!