یک شعله داغت از پر جبریل پا گرفت
جواد محمدزمانیپسندیدن0
بازدید1.4K
یک شعله داغت از پر جبریل پا گرفت
آدم به ناله آمد و عالم عزا گرفت
الله روضه خواند وَ فَدَیناه جلوه کرد
این لقمه را خلیل ز دست شما گرفت
موسی هم از دیار تو یک روز میگذشت
دستی به سر نهاد و به دستی عصا گرفت
عیسی شبی به مجلس تو رفت و دم گرفت
میگفت روح تازهای از این غزا گرفت
جسم تو بی کفن چو سلیمان به دشت دید
قالیچه وا نَهاد و سر بوریا گرفت
حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سرِ شانهها گرفت
عطری غریب از دل قلبت وزیده است
آری نسیم قطرۀ اشکم خریده است
آقا دعای مادرتان بعد گریهاش
من را به سمت مجلس اشکت کشیده است
روز ازل که حق، گل من را سرشته است
از آب دیدۀ تو مرا آفریده است
عالم به مهربانی و لطف و کرامتت
در خواب هم مثال تو آقا ندیده است
گیرم سبو سبو ز گل دیدهام گلاب
اشکم به پای ماتمت آقا چکیده است
گر در غم تو من نمک روضه میزنم
از توست به من که نمک ها رسیده است
آمادۀ سفر شدهای چون کبوتری
اما پس نگاه خودت یاد مادری