یک بارِ دیگر هفتِ ذی الحجّه
محسن کاویانیپسندیدن0
بازدید38
یک بارِ دیگر هفتِ ذی الحجّه آمد ولی حالا مزارِ تو خالی شده از جمعِ یارانت حجاج رفتند از کنارِ تو از غربتت هر سال می سوزم وقتی کمی فرصت نمی ماند وقتی که حتی یک نفر روزِ هجرانِ تو پیشَت نمی ماند صحنِ تو بویِ کربلا دارد عاشق فقط میفهمد این بو را بینِ تمام گریههای خود بینِ زیارتهای عاشورا می خواهم امشب شاعرَت باشم رخصت بگیرم از نگاهِ تو هر بَند بَندش نور خواهد شد شعری که باشد در پناهِ تو از نسلِ باران از دو خورشیدی بابایِ تو یک شیر زن دارد خون رگت تنها حسینی نیست تو مادرت خونِ حسن دارد قدرِ تو را خورشید می داند عطرِ تو در تورات می ماند! عشق از نگاهَت باده می نوشد علم از شکوهَت مات می ماند من شک ندارم بی نگاهِ تو هر عالِمی خودکامه خواهد شد من شک ندارم با نگاهِ تو دیوانه هم عَلامه خواهد شد از آسمانَت نور می بارَد بَر دفترِ شیخِ کُلینیها تاریخ هم پایِ تو می گریَد در کاروانی از حسینیها در کودکی دیدی هزاران غم حتی تمامِ جنگها را هم از کربلا تا کوفه می دیدی خون گریههای سنگ ها را هم آن روزهای سردِ پاییزی دستِ قضا هَمبازی ات را بُرد داغِ سه ساله داغِ سنگینی است سنگین تر از دستی که بر او خورد!!! شاعر شدم تنها به عشقِ تو تا شعر من با بودنَت باشد شعرم کُمیتی می شود آقا وقتی صِله پیراهنَت باشد