گل آیههای سورهی اعطینا
وحید عظیم پورپسندیدن0
بازدید17
گل آیههای سورهی اعطینا در شان کیست ؟ انسیةالحورا درشأن بانویی که کمالاتش شد شاخ و برگ بر شجر طوبی بر آن ضریحهای که دخیلش هست بر جن و انس و حور و ملک رویا آن مادری که بر سر سجاده پختهست نان رزق دو عالم را مردم صدا زدند رسول الله فرمود فاطمه تو بگو بابا در دستهاش فضه طلا میشد در بین خلق قنبر او آقا راضی چه شد به مهر چهل درهم ؟ عالَم برای فاطمه بود آنجا حیدر نظر که کرد برآیینه زهرا درون آینه شد پیدا دیروز داشته خبر از امروز امروز میدهد خبر از فردا حانیهی زکیهی راضیه مرضیهی معظمهی عظما محبوبهی حبیب خدا احمد منصورهی محجبهی والا اعلی ترین علیمهی عالیه عالی ترین معلمهی اعلی کبری ترین مکبرهی اکبر اکبر ترین مکبرهی کبری زهرا سراسر است در او احمد احمد سراسر است در او زهرا مولای او که بود به جز حیدر حیدر بر او چه بود به جز مولا اسما که بود خادمهی خانم خانم که بود صاحبهی اسما دانا ز مهر فاطمه دیوانه دیوانهی محبت او دانا حوا شرف نداشته بر مریم مریم شرف نداشته بر حوا زهرا شریفه بود فقط زهرا زهرا شریفه بود فقط زهرا خورشید بود و وقت سحر میشد رنگ سفید تابش او بیضا خورشید بود و تابش هر ظهرش چون دستمال زرد علی صفرا خورشید بود و مغرب هر روزش میشد درآسمان علی حمرا پای حسین او همه مجنونند پس شد عروس خانهی او لیلا از نور خود به حُسن حسن تابید از حلم خود به زینب خود حلما نفرین او برنده تر از شمشیر دست دعا دمنده تر از عیسی آنکس که داد فاطمه را آزار حتما خبر نداشته از عقبا نشناختند رافت زهرا را وقتی زدند بر در بیتش پا این در زدن مرام مسلمان نیست در میزنند تا بکَنند از جا لولاک گرم یا ابتایش بود کاری نداشت با در و با لولا غافل از اینکه آب نمیسوزد آتش زدند بر نفس دریا حتی غلافها نتوانستند در آورند فاطمه را از پا این قوم تشنه ذات نمیدانند کوثر جدا نمیشود از سقا آن میخ که به سینهی زهرا خورد در کربلا به مشک زدند اما اینجا ندای فضه خذینی بود پیچید داد ادرک اخا آنجا برگرد ای قصیده کجا رفتی فریاد را نبر ز حرم بالا بانگ فداک یاعلی زهرا میپیچد از حوالی این غوغا منصوره رفت و گیج تماشایند انصار با تمام مهاجرها بر گریههای فاطمه خندیدند اما شدند پیش نبی رسوا اسلام محض حیدر و زهرایند کور و کرند مردم این دنیا مدحی نوشتم و به علی گفتم لطفا به نامهام بزنید امضا هرچند اگر قلم بشود جنگل هرچند اگر دوات شود دریا قادر نمیشوند که بنویسند یک روز عمر فاطمه را ، اصلا نفسی لامها و لآباها نفسی لبعلها و لابناها