گفتم خلیل زادهام، آتش عقب کشید
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1K
گفتم خلیل زادهام، آتش عقب کشید
دستى به روى شانۀ من با ادب کشید
لعنت بر آنکه آتش از او با حیاتر است
از پشت سر لباس مرا با غضب کشید
با آنکه در مقابل خانه مرا زدند
همسایهاى ندید و کتکها به شب کشید
اینجا میان روز زمین خورد مادرم
رویش عباى خویش، امیر عرب کشید
شهر مدینه شهر زمین خوردهها شده
سجاده را ز پاى من آن بى نسب کشید
در کربلا زمانۀ غارت غلام شمر
در خیمهها رداى تنى غرق تب کشید
شبهاى جمعه مادر ما داد میزند
گیسو گرفت قاتل و سر را عقب کشید
بازار کوفه گریه کنان عمه جان ما
از دست بچهها همه نان و رطب کشید
صحبت ز شام و هلهلهها میکشد مرا
ان لحظهاى که کار به بزم طرب کشید
میخواست داد عمۀ ما را در آورد
آتش به قلب سوختۀ آن بى ادب کشید
اول شراب خورد و به سر یک نگاه کرد
با خنده چوب دستى خود روى لب کشید
یک سرخ مو بلند شد از ما کنیز خواست
ترسید دخترى و خودش را عقب کشید