گفت که این تیره خاک، وادی کرب و بلاست
اصغر عربپسندیدن0
بازدید1K
گفت که این تیره خاک، وادی کرب و بلاست
«هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست»[i]
صحبت سربازی و قصّۀ جان دادن است
«سلسلۀ موی دوست، حلقۀ دام بلاست»
اصغر و اکبر اگر، در برِ من جان دهند
«حیف نباشد که دوست، دوستتر از جان ماست»
زینب کبری کشد، بار اسارت به دوش
«گونۀ زردش دلیل، نالۀ زارش گواست»
دست و سر، عبّاس را، گر شود از تن جدا
«زهرۀ گفتار نه، کاین چه سبب، وآن چراست»
تیر به چشمش چو خورْد، حضرت عبّاس گفت:
«دیدن او یک نظر، صد چو مَنَش خونبهاست»
بانگ زدند اهل حق، کای سر و سالار عشق!
«از قِبَل ما قبول، از طرف ما دعاست»
هر که وصال حبیب، خواست، سر و جان دهد
«وآن که فرامُش کند، مدّعی بیوفاست»
ای «خِرَد»! اندر رضا، گفتۀ «سعدی» شنو
«هر چه کند جور نیست، ور تو بنالی خطاست»
[i]. تضمین غزل «سعدی». (ص 1رباعی و دوبیتی1)