گفت زینب: ما اسیران، عزّ و جاهی داشتیم
شرمی کاشانیپسندیدن0
بازدید1.1K
گفت زینب: ما اسیران، عزّ و جاهی داشتیم
در مدینه، منزلیّ و بارگاهی داشتیم
از مدینه، چون شدیم آواره تا در کربلا
همره خود، لشگر و میر و سپاهی داشتیم
چون در آن صحرای محنتخیز، بگْشودیم بار
کاروانیّ و علمداریّ و شاهی داشتیم
در زمین کربلا کردیم اجلال نزول
یاورانی باوفا و خیمهگاهی داشتیم
کعبهی عشق و محبّت کربلا بود و در آن
چون حسین آن آیت حق، قبلهگاهی داشتیم
قهرمانانی که شیر از ترسشان، در لرزه بود
دور ما بودند و ما، پشت و پناهی داشتیم
ماهرویانی که چشم اختران، بُد محوشان
همره خود، در دل شام سیاهی داشتیم
روزگار بیوفا! با ما ستم کردی چرا؟
ما در این عالم، چه تقصیر و گناهی داشتیم؟
لالههای دشت خون را سر بریدند از ستم
ما میان خیمه با حسرت، نگاهی داشتیم
دشمن دون، سر برید از پیکر پاک حسین
ما ز داغ جانگدازش اشک و آهی داشتیم
آن شبی کآتش زدند، اعدای دون بر خیمهها
چشم خود سوی نجف، بر دادخواهی داشتیم
بانویی میگفت: «یا جدّا»! به داد ما برس
دختری میگفت: بابا! ما پناهی داشتیم
«شرمیا»! از سطرسطر شعر تو در بزم عشق
سوختیم مانند شمع و اشک و آهی داشتیم