گفت اى خدا! تو آگهى کآرام جانم مىرود
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1.1K
گفت اى خدا! تو آگهى کآرام جانم مىرود
در رفتن این نوجوان، از تن روانم مىرود
«در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعى سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم مىرود»
اى نوبهار! آمد دىات، دیگر کجا بینم؟ کىات؟
تو میروىّ و از پىات، صبر و توانم مىرود
گر بر خلاف کام تو، سنگى خورد بر جام تو
اى نامور! جز نام تو، کى بر زبانم مىرود؟
تندى مکن، اى نوجوان! آهسته، اى آرام جان!
بنگر که همراهت چسان، آه و فغانم مىرود
کوتاهى، اى خیل عرب! از عمر گل نبْوَد عجب
سوزم که این گل خشکلب، از گلسِتانم مىرود
باغت خراب، اى باغبان! دیگر نخسبى شادمان!
کاینک چنین سروى روان، از بوستانم مىرود
روزت سیاه، اى چرخ دون! مهر و مهت گردد نگون!
کز جور تو ماهم کنون، از آسمانم مىرود