گریه کردم به تو و از تو، نوایی نرسید
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید1K
گریه کردم به تو و از تو، نوایی نرسید
هر چه گفتم: پسرم! هیچ صدایی نرسید
بوسه دادم به لبت تا که لبی بگْشایی
از لب غرق به خون تو، نوایی نرسید
سوخت از داغ تو، بابا! جگرِ سوختهام
سوی این سوختهدل، باد صبایی نرسید
گر که خون جگرم ریخت ز دیده به دلم
سختتر از غم تو، تیر بلایی نرسید
به کنار تن صد چاک تو، بیمار شدم
سوختم در تبِ غم، گَرد شفایی نرسید
بار داغ تو به روی جگرم، سنگین بود
درد بسیار به دل بود و دوایی نرسید
گره افتاد چو در کار دلم از داغت
غیر زینب ز حرم، عقدهگشایی نرسید
خواستم تا که به ناله ز جهان، دست کشم
جان به لب آمد و غمناله به جایی نرسید
به وفایی که تو دادی به ره دوست نشان
در ره عشق و وفا، هیچ «وفایی» نرسید