گریستم که از این دیده خواب را بِبَرند
محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید600+
گریستم که از این دیده خواب را بِبَرند گلایهی دلِ از غصه آب را ببرند شدند فطرس کوی تو چند قطرهی اشک که از خرابه سلام و جواب را ببرند شنیدهام که سرت می رود به سوی نجف! به محضر نجف، این دُرِّ ناب را ببرند بگو به ابر، بیاید شبانه گریه کنیم که از کنار تنت آفتاب را ببرند ببین که از وسط ازدحام این مردم چگونه آیه ی نور و حجاب را ببرند نخواه نیزه و طشت و تنور، این شب ها به جای دامن من این ثواب را ببرند شبیه کوثر و زمزم چقدر آب شدم که از کنار سر تو شراب را ببرند بگو که نیزه عباس را علم بکنند که از میان حرم اضطراب را ببرند من از حیات بدون تو دست خواهم شست که از محاسن پاکت خضاب را ببرند