گر برکشم ز دامنت، ای شهسوار! دست
فنا زنوزیپسندیدن0
بازدید1K
گر برکشم ز دامنت، ای شهسوار! دست
خواهد پس از تو یافت به من روزگار، دست
دل گویدم که از قدم دوست سر مکش
جان گویدم ز دامن جانان مدار، دست
آخر پُر است، دامنم از پارۀ جگر
یک دم ز آستین تظلّم بر آر، دست
فکرِ علاج بیسر و پایان خویش کن
ای سبط دست حق! مکش از ذوالفقار، دست
گر عالمی به قتل رسانی عجیب نیست
مانده تو را ز شیر خدا، یادگار، دست
آن دم که پا کشی ز کنارم، سپاه کین
آرند سوی خیمهگه از هر کنار، دست
آن وارث کلیم، پی قبطیان شام
از جَیب خیمه کرد چو مهر آشکار، دست
کاین در کدام مذهب و ملّت روا بود؟
کآید برای کشتن یک تن، هزار دست