کودکی در خرابهای بی سقف
پسندیدن0
بازدید1.1K
کودکی در خرابهای بی سقف
با سر باب گفتوگو میکرد
سر بُبریده را در آغوشش
همچو گل عاشقانه بو میکرد
شرح حال دل پریشان را
در شب تیره مو به مو میکرد
زخم دل را به سوزن مژگان
در حضور پدر، رفو میکرد
گرد غم را به ژالۀ دیده
از رخ لاله، شستشو میکرد
بوسۀ وصل و دادن جان بود
آنچه این طفل آرزو میکرد