کمانِ ابرویِ دلبر، شکار میخواهد
علی اصغر یزدیپسندیدن1
بازدید1.5K
کمانِ ابرویِ دلبر، شکار میخواهد ذبیح می طلبد؛ جان نثار میخواهد مجال عرضهی بی دست و پایی ما نیست شراب عشق علی کُهنه کار میخواهد رسیده سائل و از او نگین طَلب کرده رسیده میثم تمار و دار میخواهد علی معلم تدریس «قاب قوسین» است فقیرِ کاهلی از او "انار" میخواهد!؟... شکوهِ پرچمِ ایوان طلای او از باد نوای هوهوی بیاختیار میخواهد چه ظلمها که بر او روزگار آورده چه صبرها که از او روزگار میخواهد علی کسی ست که "مرحب" مقابلش از ترس به تنگ آمده، راه فرار میخواهد نخواست دشمن او والی ولایت را نخواست آن چه که پروردگار میخواهد علیست نام خدا در شناسنامهی عشق مرا ببخش! دلم گَه گُدار میخواهد - - که جای کعبه به صحن نجف کنم سجده جنون بندگیام، سنگسار می خواهد قسم به لوح و قلم هر بلند بالایی ز خاک پای علی اعتبار میخواهد شبیهِ کاه رسیده اُحد مقابل او برای کوه شدن، اقتدار میخواهد چهار فصل دلم را خدا به لطف علی بهار خواسته است و بهار میخواهد خیال خال علی خواب مَخمَلی را بُرد که این معادله، شب زنده دار میخواهد به کوه کندن فرهاد غبطه خواهم خورد که شهد عشق علی پشتکار میخواهد فقیر و خسته و درمانده و پریشانم چه عاشقانه مرا زلف یار میخواهد تمام هستی خود را که باختم، گفتم: چه چیز دیگری از من قمار میخواهد؟! ... اگر که پاسخ من را به تیغ هم بدهد ببوسم آن چه لب "ذوالفقار" میخواهد چه عیب اگر که به انگور دست ما نرسید امیر، عاشق خود را خمار میخواهد ادامه دادن این شعر کار شاعر نیست حِسان و حِمیَری و شهریار میخواهد شبیه حضرت آدم همیشه عاشق او کنار صحن و سرایش مزار میخواهد دعای آخر عشاق او فقط فرج است ظهور صاحبمان، انتظار میخواهد ... منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک