کم کم غروب واقعه از راه میرسید
مطهّره عبّاسیانپسندیدن0
بازدید1K
کم کم غروب واقعه از راه میرسید
یک زن میان دشت سراسیمه میدوید
این خیمهها نبود که آتش گرفته بود
آتش میان سینۀ او شعله میکشید
راهی نمانده بود برایش به غیر صبر
باید دل از عزیز سفر کرده میبرید؛
مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش
قطره به قطره سرخ و غریبانه میچکید
آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد
باید حماسه پشت حماسه میآفرید