کردم وصیت بعد خود با دیدهبانها
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید14
کردم وصیت بعد خود با دیدهبانها دیدید اگر از دور رد کاروانها پیکی... سفیری یا نسیمی یا کبوتر با او بگویید از من و زخم زبانها یا نیزه یا تیغ است یا خورجین و خنجر اینجا عوض شد کاسبیهای دکانها آقا از این شرمنده کاری بر نیامد جایم حلالیت بگیر از قد کمانها دلواپسم دلشورهام دلتنگ و دلخون از حرمله از این کمان آن ریسمانها از دختران از خواهرانت از رُبابت از خیزرانها خیزرانها خیزرانها فگر گلوی تُردِ اصغر باش سخت است این تیرها رد میشوند از استخوانها دندان من بشکست فهمیدم که اینجا با چکمه میآیند بر روی دهانها