کاش تا خیمهی سبزت برسد فریادم
عبّاس احمدیپسندیدن0
بازدید1K
کاش تا خیمهی سبزت برسد فریادم
«من از آن روز که در بند توام آزادم»
عاشقم دست خودم نیست بگو تا چه کنم
دل به یک یوسف گمگشتهی زیبا دادم
باز من ماندم و پروندهی امضا نشده
کاش با یک نظر لطف کنی دلشادم
شدم آن تیر که در چلهای از وسوسههاست
شدهام صید و گناهان جهان صیادم
عافیت در دل من راه بصیرت بسته
شد هوس جای تو موعود من و میعادم
در دلم ذوق گناه و به لبم نام شماست
بندهای بیصفت و هر چه که بادابادم
تشنه روی توام رفع عطش میخواهم
گفتم از تشنگی و یاد لبی افتادم
بعد یک عمر، حسین است فقط ذکر لبم
«چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»
بود آیا که در میکده را بگشایی
بر من مست که یک نوکر هیئت زادم
نام تو حرز نجات است مبادا برود
در سرازیری قبر اسم شما از یادم
جان ارباب بیا توبهی من را بپذیر
او که شد گریه کنش نوح و مسیح و آدم