کاروان ره میسپرْد، امّا دل و جان، سوخته
غلامرضا کافیپسندیدن0
بازدید1K
کاروان ره میسپرْد، امّا دل و جان، سوخته
اشک دریا مینمود، امّا بیابان، سوخته
آه! از شام غریبانی که بر عالم گذشت
دشت و دریا غرق خون، پیدا و پنهان، سوخته
آسمان تا آسمان بال ملائک، ریخته
حوریان را، کاکُلِ زلفِ پریشان، سوخته
دیدم آن شب بر زمین، خاکستر پروانه را
شمع را دیدم ولی سر در گریبان، سوخته
خاک را باران تیر و نیزهها سیراب کرد
گلشن زهرا ولی در زیر باران، سوخته
کاروان میرفت و بیرق از سر خورشید داشت
بود بر بالای نی، برگی ز قرآن، سوخته
کاروان میبُرد زینب را به سوی سرنوشت
داشت در صحرا ولی جا ماندهای، آن سوخته
لالهاند آن زخم بر دوشانِ خونینپیرهن؟
یا زمین از آتش داغ عزیزان، سوخته؟
کیست تا در پارهای از بوریا پنهان کند؟
جسم صد چاکی که بر ریگ بیابان، سوخته