کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم
سید رضا مویدپسندیدن1
بازدید1.1K
کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم آه کز ناقه بیـفتادم و تنها ماندم همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ منِ وحشت زده در ظلمت صحرا ماندم در پی قافله بسیار دویدم اما پایم ازخار ز رَه ماند و من از پا ماندم کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف چه کنم رو به که آرم که ز ره واماندم ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است که در این بادیه از قافله بر جا ماندم در میان اسرا مونس من زینب بود که چنین دور هم از زینب کبری ماندم زد «مؤید» به حریم رضوی بوسه و گفت لله الحمد که بر درگه مولا ماندم