کُنجِ نَمورِ این قفسِ غم فزا بس است
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید100+
کُنجِ نَمورِ این قفسِ غم فزا بس است خو با بلا گرفتهام اما بلا بس است قلبم گرفته باز، جگر گوشهام کجاست این روزِ آخری غمِ هجرِ رضا بس است چشمی نمانده گوشهی تارِ سیاه چال دردی نمانده آه که این دردِ پا بس است زنجیر هم به شانهیِ من گریه میکند در زیرِ حلقهها بدنی بی نوا بس است صیاد آمده به تماشایِ مرگِ من بیگانه کو که دیدنِ این آشنا بس است رحمی نمیکند نَفَسم مانده در گلو رحمی نمیکند که من و این جفا بس است این جا کسی ندید که ساقم شکسته است این جا کسی نگفت که سیلی چرا؟ بس است یک جمله گفتهام بزن که خوب می زنی باشد بزن دوباره ولی ناسزا بس است