چون چشم نیزه قُوّت جان مرا گرفت
محمد سهرابیپسندیدن0
بازدید54
چون چشم نیزه قُوّت جان مرا گرفت پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت میرفت تا که فاش پدر خوانمت عمو سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت گویند بو کشیدن گل , مرگ مؤمن است بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت من سینه ام دُکانِ محبت فروشی است آهن فروش , از چه دُکان مرا گرفت؟ دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی موم عسل چگونه زبان مرا گرفت؟ چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است این نیش های نیزه توان مرا گرفت گِل شد ز خاکِ سُمّ ِ فرس خونِ پیکرم ریگ روان همه جریان مرا گرفت معنی , ز پیرهای سپاهِ جمل رسید هر چه رسید و عمر جوان مرا گرفت