چون پیشواى عشق قدم در میان نهاد
عباسعلی نگارندهپسندیدن0
بازدید1K
چون پیشواى عشق قدم در میان نهاد
مىسوخت ز آتشى که نهان داشت در نهاد
آن شمع جمع بود که بر پاى عهد خویش
تا آن دقیقه و دم آخر بایستاد
پیوسته بود باد مخالف ز هر طرف
امّا نشد خموش ز طوفان و تندباد
تنها در آن میانه پراکنده مىشدند
آن مردمان سستتر از تودۀ رماد
آن سست مردمى که دل زرپرستشان
بیم از یزید داشته و زادۀ زیاد
زین رو حسین ماند و همان محرمان راز
اصحاب خاص، اهل صفا، جوهر وداد
از پیر سالخورده رسد تا به خردسال
تا طفل شیرخوار در آغوش مرگ، شاد
شادىکنان چو عاشقِ آمادۀ وصال
یا همچو زاهدى که پسانداز کرده زاد
آن وجد و آن نشاط که دیدند از «بُریر»
در آن شبى که داشت ز پى، تیرهبامداد،
آن جنگ «عابس» و زره افکندنش که بود
با دوست، عشقبازى و با دشمنان، جهاد،
آن سینهها که تیر بلا را سپر شدند
از پاى تا درآمده، خفتند در مهاد،
وآن آخرین مراحل عشقى که روزگار
دیده است از حسین، کجا مىرود ز یاد؟
با آن همه جراحت و سوز و عطش هنوز
هر لحظه چهره بیشتر از پیشتر گشاد
کشتى شکسته داشت به دریاى خون ولى
سرشار بود و شاد که مىرفت بر مراد
زین رو به سجده رفت و خدا را سپاس گفت
از صدر زین، دمى که به روى زمین فتاد
عهد الست را همه لبّیک گفتهاند
تنها حسین بود که با سر جواب داد
هر کس گریست در غم آن پیشواى عشق
چون درگذشت، همچو «نگارنده»، شاد باد!